تبليغاتX
هر شب
ابر های سال خورده
هر روز می آیند و می روند
و تنها این سوال را باقی می گذارند:
"چه کسی همه ی آب ها را خورده است!؟"
+ نوشته شده در 90/11/09ساعت 17:11 توسط علی |

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید:
- چرا دوستم داری؟ واسه چی می گی عاشقمی؟
- دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا" دوست دارم
- تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟
- من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
- ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
- باشه.. باشه! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت...
- دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت. پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه می تونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه! معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم

برگرفته از سایت عشق من

+ نوشته شده در 90/10/07ساعت 9:6 توسط علی |

نمی شود!
یعنی من نمی توانم!
اصلا هیچ کس نمی تواند یک عمر سطح لیز سرسره را رو به بالا برود و پایش لیز نخرد!
+ نوشته شده در 90/10/05ساعت 15:19 توسط علی |

تو را هر صبح با همان مانتوی سورمه ای می بینم!
من هنوز منتظرم
دوباره به ایستگاه اتوبوس بیایی!
با همان چشم های پُف کرده!
+ نوشته شده در 90/10/05ساعت 15:12 توسط علی |

واژه واژه
حرف حرف !
پله ها را طی کردم!
تلاش کردم!
تا در آخرین پله به یک اسم مقدس رسیدم!
کاش از همان اول
بیشتر به تو فکر کرده بود!
+ نوشته شده در 90/10/03ساعت 17:15 توسط علی |

نه!
این قصه
وقتی شروع شد که بال کلاغ شکسته بود.
و از همان ابتدا غصه بود!

-----

لم داده ام روی زمین و دست هایم تا ته این قصه کشیده شده است
تا جایی که به خودم شک دارم!
من فکر می کنم روباهم!

+ نوشته شده در 90/10/03ساعت 17:3 توسط علی |

من اشتباه زیاد دارم ، اما خیانت به تو نه

 

+ نوشته شده در 90/09/25ساعت 17:22 توسط علی |

خدایا
دستم را تا آرنج در گلویم می کنم ، تا هرچه به خوردم داده ای بالا بیاورم!
+ نوشته شده در 90/09/25ساعت 17:9 توسط علی |

ببین
رد پای کودکی
بر گورم مانده است!

+ نوشته شده در 90/09/25ساعت 16:10 توسط علی |

باید از خواب و خیال بیدار بشم!
آخه بهم قول داده من هم یروز به دنیا می آیم!
مهم نیست تا دیروز چه غلطی می کردم!
این که چقدر شکسته ام و کوچیک شده ام مهم نیست!
وقتی که دوباره به دنیا بیایم!
همه چیز فدای تو می شود!
فدای اینکه تو بخندی! نگاهم کنی و با من مهربان باشی!

+ نوشته شده در 90/09/25ساعت 16:5 توسط علی |

و شیطان!
دستانم را به سورتمه ی بابانوئلی بسته است
که به اعماق جهنم می رود.
+ نوشته شده در 90/09/24ساعت 14:9 توسط علی |

عش کودکانه :
1 - احساس می کند نیاز هایش فوری و حاد است.
2 - دیگران را به عنوان کامل کننده ی خود تلقی میکند.
3 - از رها شدن وحشت دارد
4 - نیاز دارد دائم به او گفته شود که دوستش دارند.
5 - به دلیل نیاز های جسمی و روحی به دیگران وبسته است.
6 - کنترلی بر روی احساسات خود ندارد.
7 - آرزوی یک وضعیت قطعی و ثابت را دارد.
8 - بدون عشق دیگری نمی تواند زندگی کند.
9 - در لحظه (حال) زندگی می کند.
10 - خود را مرکز هستی می بیند.
11 - از تغییر وحشت دارد و در مقابل رشد و تکامل خودش هم مقاومت می کند.
12 - هرکاری میکند تا ارتباطش حفظ شود حتی به قیمت تباه کردن خودش.
عشق بالغ :
1 - نیاز هایش را بررسی می کند می داند چگونه آنها را برآورده سازد
2 - خود را کامل می داند و برای کامل شدن به شخص دیگری تکیه نمی کند.
3 - به خود مطمئن است و می تواند ناراحتی و نگرانی را تحمل کند ، بدون آنکه از این احساس آسیب ببیند.
4 - دائم در جستجوی تایید از طرف مقابل نیست و می داند که دوستش دارند.
5 -  بر اساس واقعیت ، می تواند موقعیت را ارزشیبی کند و روشهای مناسبی جت برآورد کردن نیاز هایش پیدا کند.
6 - عیب یا ایرادی را که خود و یا دیگری دارد می پذیرد و اگر اشتباهی مرتکب شد ، احساس سر افکندگی یا وحشت نمی کند.
7 - مسئول زندگی خودش است اما می داند که نمی توان همه ی اتفاقات را کنترل کرد.
8 - با خودش هم به تنهایی کامل است.
9 - در حالی که در لحظه زندگی میکند با درس از گزشته برای آینده برنامه ریزی می می کند.
10 - ظرفیت تغییر ، پشیمانی و همدردی را دارد.
11 - از رشد و تکامل هرچند راحت و آسان نیست استقبال می کند زیرا می داند برای خوشبختی اش ضروری است.
12 - می تواند ارتباطش را از دست بدهد اما هرکز خودش را تباه نمی کند.
+ نوشته شده در 90/09/22ساعت 15:19 توسط علی |

قرق در سیاهی بود
و تا چشمش کار می کرد تاریکی بود
دست هایش را بالا برد
فریاد زد "تسلییییییییییم"
بیدار شد!
+ نوشته شده در 90/09/21ساعت 10:7 توسط علی |

من کاراگاه نیستم ، اما ..
انگار همین دل غافلم ، قاتلم بوده است!

+ نوشته شده در 90/09/21ساعت 10:2 توسط علی |

چای با قند شیرین میشه
و عشق با دوری
می دونستی؟
-----
و به هر سو نگاه می کنم!
تاریکی است!
آری من به نم گور مبتلا شده ام!
-----
من درختم!
ای زاغ قصه !
روی دستانم آشیانه بساز!
می خواهم روباه پرفریب را از نزدیک ببینم!
-----
از پشت کوه آمده تا پای درّه ات!
گرگی که در هوای تو و چشم برّه ات
...

+ نوشته شده در 90/08/21ساعت 15:44 توسط علی |

اولین بار به مسافرت رفتم!
و مانند کلاغ قصه!
هرگز نرسیدم!
***
و در انتها
لوک خوش شانسی شدم
که هر غروب به مسافرت می رود!
***
بی بهونه و بی دلیل!
کاملا بی هوده!
گاهی دست روی دست بگذار!
بنشین!
و به گرما فکر کن!
و خورشید فردایت را توی چشم های خودت نقاشی کن!

+ نوشته شده در 90/08/21ساعت 15:6 توسط علی |

دیشب تا ساعت ۱ عروسی بودم
و امروز ساعت ۱۱ از خاب پا شدم!
ساعت ۳ بعد از ظهر از خونه اومدم بیرون و الان هم توی دفتر کارم دارم وبلاگمو آپ می کنم!

----
اگه خدا بخواهد با همکاری چندتا از دوستان و با زحماتی که اونها دارند می کشند چند روز دیگه توی دانشگاه دوره ی فتوشاپ می زارم برای دانشجو ها!
تعداد جلساتش ۱۰ تا هست و سطحش هم حرفه ایه! هزینه اش هنوز مشخص نکردیم ، شاید ۴۰ تومن باشه!

----
چند روزه مث بم توی خودم خراب شده ام!
خدا میدونه که هیشکی دردمو نمیدونه!

----
چند روز قبل رو حساب خنده بازی
برداشتم به مادرم گفتم "ننه من زن می خوام"
توجهی نکرد!
باز هم تکرار کردم " ننه همه دوستام زن گرفتن منم زن می خواهم"
یه اخم و خنده ای کرد و گفت "تو غلط کردی زن می خوای ، پسره ی پر رو!"
گفتم "مگه من چمه؟"
گفت "چت نیست ! درستو نیمه کار گذاشتی ، خدمت نرفتی  ،خونه ات اماده نیست ، ماشین نداری ، کار هم نداری" و هزار تا عیب دیگه برام ردیف کرد!
دیدم راست میگه ننه حق با اونه!
گفتم راست میگی ننه من غلط کردم زن می خوام!

+ نوشته شده در 90/08/07ساعت 16:6 توسط علی |

و سین قبل از آنکه سر آغاز سلام باشد!
سگ در خونه ی تو بود!

امروز هم مثل همه روز ها بود!
با این تفاوت که من داشتم از گوشی موبایلی که واقعا آرزوشو داشتم لذت می بردم!
از دوستم محمود ممنونم که واقعا یه حال اساسی بهم داد و شرایط موبایل رو طوری ردیف کرد که بتونم اونو بخرم!
اول اینکه امروز از صبح حدود ۸ یه ول گردی واقعی رو شروع کردم!
و به همه دوستا و بچه های سر خیابون سر زدم!
بعد حدود ۱۰ دوستمو بر داشتم و گفتم بیا بریم توله سگ ها رو ببینیم!
اونو بردم وسط یه بیابون وحشتناک که پر از چاه های قدیمی مربوط به قنات های روستا های اطرافه!
و تغریبا ۴ یا ۵ تا توله سگ خوشکل پیدا کردم!
و کلی ذوق کرده بودم و باهاشون بازی کردم!
تازه اونجا کلی هم کفتر چاهی بود!
می دونین کفتر چاهی چیه؟
کفتری که توی چاه زندگی میکنه!
خوب بعد از اون سگ بازی برگشتیم خونه!
عصر ساعت ۲:۳۰ کلاس کامپیوتر داشتم!
سه تا شاگرد خانم!
هزینه ای که ازشون گرفته ام قابل توجه نیست و دلیل راه اندازی این کلاس چیز دیگری هست!
بعد ۴:۳۰ کلاسشون تموم شد!
تازه این جلسه ۴ ام کلاسشونه و فکر کنم هنوز ۱۶ جلسه دیگه هم داریم!
بعد این کلاس توی مسیر دیدم یه پهلوونه یا معرکه گیر اومده حلقه راه انداخته و داره با دست سنگ میشکنه و مار میگیره و زنجیر پاره میکنه که یه عکس براتون گرفتم!
آدم جالبی بود!
خیلی عجیب بود کارهاش!

معرکه گیر  , کار گیر , پهلوون

بعد ساعت ۵:۳۰ کلاس فتوشاپ داشتم!
با چندتا شاگرد دیگه که یکیشون آقا پوریا هست و دو تا دیگشون هم خانم هستند!
این کلاس تغریبا جلسات اولشه!
بعد این کلاس هم ساعت ۷ تموم شد!
ساعت ۸ رفتم مهمونه! خونه پسر داییم!
البته مهمونیش یکم معنوی بود!
آخه واسه شهادت امام جواد بود!
اینجا رسمه که مردم برای نذری حلیم می پزند!
و همه رو دعوت می کنن خونشون!
شب حلیم ها رو با کمک هم می پزن اما برای شام آبگوشت می خورن!
و زیر اجاق حلیم رو تا صبح روز بعد روشن نگه می دارن!
بعد فردا صبحش حلیم ها رو می خورن!

حلیم پزان , نذری
همین دیگه!
الان هم کلی خسته ام!
بهتره بخوابم تا صبح از حلیم جا نمونم!



+ نوشته شده در 90/08/06ساعت 0:46 توسط علی |

اولی: دوست دارید جای چه حیوونی باشی؟
دومی: سگ!
دومی: تو دوست داری جای چه حیوونی باشی؟
اولی: سگ !
دومی: چرا؟
اولی: چون می خواهم مثل تو باشم!
+ نوشته شده در 90/08/02ساعت 23:30 توسط علی |

و سلام 
از دهانت!
قالب پنیر افتاد

+ نوشته شده در 90/08/02ساعت 23:21 توسط علی |

فقط یه هدف برای رد شدن از پل صراط وجود داره!
رسیدن به خدا!

البته قبل از رسیدن به پُل باید به خدا رسیده باشی!
+ نوشته شده در 90/08/02ساعت 9:17 توسط علی |

صبح بود!
و خروس همسایه ی ما
ساکت بود!

+ نوشته شده در 90/08/02ساعت 5:47 توسط علی |

امشب هم بیدار بمونم! هیچ اتفاقی نمی افته!

+ نوشته شده در 90/08/01ساعت 0:44 توسط علی |

ای باد طوفان زاد
قدری مدارا کن
که برگ سبز را هرگز نیندازی!

ای سرزمین مادری!
خورشید گرمت تا ابد تابان!
باران نرمت تا ابد باران!
+ نوشته شده در 90/07/30ساعت 21:10 توسط علی |

۳ - یه سنگی رو می اندازم توی برکه کوچیکی
تا دلش رو بلرزونم!
موج های کوچیک کم کم بزرگ و بزرگ و بزرگ بشن!
تا به اون سمت برکه برسند!
بگذار!
حالا که دست های من از دست های تو دور شده!
تک تک ملکول های آب بتونن دست های تو را نوازش کنند!
خودم خوندم
که لرزش ملکول ها می تونه باعث ایجاد گرمی در اون ها بشه!
چه اشکالی داره دل برکه هم گرم باشه؟!
+ نوشته شده در 90/07/30ساعت 21:2 توسط علی |

۲ - شبکه ی مخابراتی موبایل رو که می بینیم!
باور میکنیم! که شبکه های نامرئی زیادی وجود داره!
یه شبکه نامرئی که وجود داره و باعث وصل شدن ادمها به هم میشه!
شبکه بندگان خدا است!
از هرجا که سیمتو بهش وصل کنی می تونی هرکسی را که خواستی باهاش شماره گیری کنی!
خیلی خوبه چون مجانیه!
و می تونی به همه کس و همه چیز زنگ بزنی حتی به اشیا و مفاهیم!
حتی می تونی به درخت های توی باغچه زنگ بزنی!
و باهاشون حرف بزنی!
زمان هیچ اهمیتی نداره!
می تونی با پدر پدر پدر بزرگت هم
در یک ارتباط تله پاتی کنفرانس تصویری بزاری
و بهش بگی از اینکه اومدی توی این دنیا چه حسی داری!

+ نوشته شده در 90/07/30ساعت 20:59 توسط علی |

۱ - دستم رو میزارم توی دستای خدا
و توی گوشش پچ پچ میکنم: "بهش بگو که دستام هنوزم گرمه دستاشه"

+ نوشته شده در 90/07/30ساعت 20:58 توسط علی |

خدایا!
حتی اگه بازی مساوی هم تموم بشه!
ما برده ام!
چون داریم توی خونه ی تو بازی می کنیم!

باور کن این دور از عدالته!
این که همه چیزو گزاشتی به اختیار خودمون!
بجز اومدن و رفتن مون!

خدایا خوش به حالت!
اینکه همیشه حالت خوبه و نیاز نداری کسی احوالت رو بپرسه!

خدایا خوش به حالت که گرسنه نمیشی!
و خوش به حالت که فقیر نیستی!

خدایا مطمئنی مارو کامل آفریدی؟
یعنی مطمئنی ما اشرف مخلوقات عالم هستیم؟

+ نوشته شده در 90/07/30ساعت 15:29 توسط علی |

اصلحه رو بنداز و دست ها تو بزار روی سرت!
شوخی کردم!
فقط اصلحه ات رو بنداز روی زمین!
بابا بی خیال!
فقط بهم شلیک نکن!
باشه؟!

پلیس صحبت نمیکنه!
تو در محاصره هیچ کس نیستی!
به نفعته خودتو تسلیم نکنی!
بهتره مبارزه کنی!

آقای پلیس!!!
آقاااای پلییییس!!!
می خواهم رئیستون رو ببینم !!

نمیشه!
وقتی که ما بیداریم!
آقا پلیسه می خوابه!

من دارم شوخی میکنم!
باید رئیستون رو ببینم!

نمیشه!
رئیسمون دیده نمیشه!

بهتره گروگان ها رو بکشی و تخفیف بگیری!

+ نوشته شده در 90/07/30ساعت 15:21 توسط علی |


مرد کویری
به سختی نوشت:
باران!
و
فریاد
فریاد
فریاد زد!
                    "بیدار شو"

+ نوشته شده در 90/07/28ساعت 10:44 توسط علی |